این آخرین مهره از آخرین پاییز!!!
نمیدونم وقتی میرم کرمونشاه باید بگم "دوباره برمیگردم به شهر لعنتی ام" یا وقتی دارم برمیگردم تهران! به هر حال رفتم کرمانشاه و خاطراتی رو توی کوچه پس کوچه هاش یافتم...
گریه ات می گرفت در شهری
که تمامی خاطراتت بود*
توی آن کوچه های بن بستش
بغض کردن شبیه عادت بود
طول بلوار* هی قدم میخورد
زیر سیگارهای من... ممتد
درد را می کشم که برگردد
بلکه آن سال های خیلی بد!
سال هایی که با خودت بودم
تک و تنها میان انسان ها
توی شهری که همچنان مانده
شهر "کوه" و "غبار" و "پیکان ها"!!!*
سال هایی که پای یک تلفن
زنگ می خورد نام کوچک تو
تا صدایی که هی نمی آمد
تا حسودی به هر عروسک تو!
***
کارگردان احمقی بودم
شب به شب توی متن می مردم
عصر فکر گرسنگی بودم
ظهر هم خاک صحنه می خوردم!
نقش ها هم همیشه زوری بود
تا هماهنگ با سلیقه تو
نقش تو هی نیامدن بود و...
نقش من هم "در انتظار گودو"*!!!
وسط خانه ای که شاعر بود
وسط شاعری که عاشق ماند
صبح با چشم کاملا بسته*
جسدی باز ندبه* را میخواند!
.
.
.
این داستان ادامه داشت ... دارد... و...
*گریه ات می گرفت در مردی
که تمامی شعر ها زن بود
(دکتر سید مهدی موسوی)
*نام یک خیابان بلند در کرمانشاه!
*معمولا هر کس برای اولین بار به کرمانشاه سفر میکنه چند تا چیز توجهش رو جلب میکنه یکی اینکه سه طرف این شهر کوهه یکی دیگه اینکه وقتی از طرف عراق گرد و خاک بلند میشه این شهر اساسی میره تو گر و غبار و یکی هم تعداد زیاد پیکان تو این شهره!
*در انتظار گودو نمایشنامه از ساموئل بکت
*با چشمان کاملا یسته فیلمی از استنلی کوبریک
*ندبه دعایی که جمعه ها صبح برای فرج امام زمان خوانده میشود و نمایشمامه ای از بهرام بیضایی !
جس! میلیونها و میلیارد ها آدم توی این دنیا هستند و همه شان می توانند بی تو زندگی کنند آخر من بدبخت چرا نمی توانم؟!این درد را آدم به کجا ببرد؟من نمیتوانم بی تو زندگی کنم. یک کاری که هر کس میتواند بکند حتی از یک بچه ۵ ساله هم ساخته است از لنی ساخته نیست. تو هیچ می توانی بفهمی؟
(خدا حافظ گاری کوپر/رومن گاری)